آن کس که حقیقتی را می داند و پنهان می کند، تبهکار است. برتولت برشت

بنی آدم اعضاء یک پیکرند، که در آفرینش ز یک گوهرند- جو عضوی بدرد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

کشتار مسيحيان مصر

دویچه وله : در انفجار یک بمب مقابل کلیسایی در شهر اسکندریه دست‌کم ۲۹ تن کشته و زخمی شدند. این حادثه به فاصله‌ی کوتاهی پس از نیمه‌شب جمعه، زمان تحویل سال جدید میلادی رخ داد. مسیحیان خشمگین در ادامه به مسجدی در نزدیکی محل حمله کردند.
به گفته‌ی یک سخنگوی وزارت بهداشت مصر، انفجار یک خودرو در برابر یک کلیسای قبطیان در شمال مصر، دست‌کم ۲۱ کشته و ۸ زخمی بر جای گذاشت. تعداد کشته‌شدگان در اخبار اولیه ۸ و شمار زخمی‌ها ۲۴ تن عنوان شده بود. برخی گزارش‌ها همچنین از جان باختن ۸ مسلمان حکایت می‌کنند که در خیابان محل حادثه حضور داشتند. پلیس در حال تحقیق روی این موضوع است که آیا خودرو بمب‌گذاری شده بوده یا مواد منفجره زیر این اتومبیل قرار داده شده بوده است.
این انفجار اندکی پس از نیمه‌شب جمعه (۳۱ دسامبر / ۱۱ دی) و در حالی رخ داد که مسیحیان برای برگزاری مراسم تحویل سال نو میلادی به کلیسای یادشده آمده بودند. به گفته‌ی شاهدان عینی، مسیحیان خشمگین در ادامه با نیروهای امنیتی درگیر شدند و به مسجد نزدیک کلیسا حمله کردند. به گفته‌ی شاهدان عینی، پلیس برای متفرق کردن مسلمانان و مسیحیان خشمگینی که پس از این رخداد به سوی یکدیگر سنگ پرتاب می‌کردند، از گار اشک‌آور استفاده کرده است. کشیش این کلیسای قبطی شمار مسیحیان حاضر در مراسم تحویل سال را حدود هزار نفر عنوان کرده است.
«القاعده مسئول است»
هنوز هیچ گروهی مسئولیت انفجار یادشده را بر عهده نگرفته است. عادل لبیب، فرماندار اسکندریه، شبکه‌ی تروریستی القاعده را مسئول حادثه می‌داند. البته مشخص نیست که آیا مدارکی در این زمینه وجود دارد یا مقام‌های مصری تنها برای آرام شدن جو متشنج میان مسیحیان و مسلمانان چنین اظهاراتی را مطرح می‌کنند. به نوشته‌ی خبرگزاری آلمان، اخیرا القاعده مسیحیان سراسر خاورمیانه را به حمله تهدید کرده است.
نام کلیسایی که در ساعات نخستین شنبه (۱۲ دی) مورد حمله قرار گرفت، در سال ۲۰۰۶ نیز در رسانه‌ها مطرح شد. در آن زمان فردی با چاقو به کسانی حمله می‌کرد که برای دعا به این محل می‌آمدند.
حدود ۱۰ درصد از جمعیت ۷۹ میلیونی مصر مسیحی هستند. بنا بر اعلام گروه‌های هوادار حقوق بشر، درگیری‌های مذهبی اخیرا در مصر رو به فزونی گذاشته است. اخیرا مسلمانان مصر مدعی شده‌اند که مسیحیان قبطی دو زن را که برای طلاق از همسرانشان قصد گرویدن به اسلام را داشته‌اند، تحت فشار گذاشته‌اند. بنا بر گزارش‌ها، گروه‌های تروریستی وابسته به القاعده در ماه‌های اخیر از این اختلاف‌ها برای حمله به مسیحیان عراق نیز سوء استفاده کرده‌اند.

شبی که من کاج شدم!

شبی که من کاج شدم! _ هادی خرسندی

شبی که من کاج شدم! هادی خرسندی• قصه‌ی تلخی است از گوشه‌ای از زندگی غریبانه‌ی خودم در آن اوائل. قصه نیست روایت است. فقط من یک مقدار شاخ و برگش را کم کردم که ذکر مصیبت نشود. پایانش هم شاد است. شاد است؟ دلم برای بی‌گناهی بچه‌های خودم و بچه‌های دیگر هنوز می‌سوزد. در لندن کاج میخواستند و من چسبیده بودم به نیاکان باستانی‌ام و کنده هم نمیشدم! ...این را ۹ سال پیش نوشتم. (در سایت قبلی‌ام «هادیسرا»)

قصه‌ی تلخی است از گوشه‌ای از زندگی غریبانه‌ی خودم در آن اوائل. قصه نیست روایت است. فقط من یک مقدار شاخ و برگش را کم کردم که ذکر مصیبت نشود. پایانش هم شاد است. شاد است؟ دلم برای بی‌گناهی بچه‌های خودم و بچه‌های دیگر هنوز می‌سوزد. در لندن کاج میخواستند و من چسبیده بودم به نیاکان باستانی‌ام و کنده هم نمیشدم!

ما ٣۲سال پیش به لندن آمدیم. آن روزگار هنوز ایرانی‌ها ثابت نکرده بودند که مسیحی‌ها کاج کریسمس را هم از نیاکان ما دارند!



شبی که من کاج شدم

سالهای اول تبعید، در غربتِ گرفته‌ی لندن، سال نو مسیحی که نزدیک می‌شد، بچه ها کاج می‌خواستند که چراغانی کنند. من می‌گفتم خفه، کاج مال خارجی‌هاست، ما ایرانی هستیم! بچه‌ها میزدند زیر گریه که چرا «هُویک اینا» می‌خرند؟ آنها هم که ایرانی‌اند. سرشان داد میزدم که آنها ارمنی هستند. بچه ها گریه‌کنان می‌گفتند «خوب ما هم ارمنی هستیم!»

می‌نشستم چهار ساعت برایشان فرق مسیحی و مسلمان را توضیح می‌دادم و برای فریبشان دم از مسلمانی هم میزدم! بچه‌ها می‌گفتند پس خودت اگر مسلمانی، چرا مثل مادر بزرگ نماز نمی‌خوانی؟ عصبانی می‌شدم می‌گفتم خفه! کاج خبری نیست.

مادر بزرگشان می‌گفت مادر حالا یک کاج برایشان بخر. خوشحال می‌شوند. درخت که دیگر ارمنی و مسلمان ندارد!

می‌گفتم مادر شما چرا؟ می گفت مادر‌جان غریبی است دیگر. اگر توی مملکت خودمان بودیم اقلاً الآن میبردیمشان سینه‌زنی تماشا کنند. (آن سال «تاسوعا، عاشورا» افتاده بود به «تولد مسیح» و آغاز سال میلادی)

مادرشان می‌گفت بچه‌ها می‌توانند کاج بگیرند بگذارند توی اتاق خودشان. می‌گفتم من به یک اتاق فکر نمی‌کنم زن، به یک مملکت فکر می‌کنم! به تاریخش، به تمدنش، به فرهنگش که این همه خون برای آن ریخته شده. می‌گفت خدا را شکر خون تو ریخته نشد!

زیر بار کاج نمی‌رفتم. هیچوقت با هیچ درختی اینقدر کینه نداشتم. حاضر نبودم یک پول سیاه به کاج بدهم. گدابازی نبود البته. مفت هم نمی‌خواستم. یک لجاجی بود که نمی‌دانم از کجا آمده بود و به کجا رفت!

مشکل من فقط نباتی نبود، انسانی هم می‌شد. بچه‌ها حرف از بابا‌نوئل می‌زدند که برایشان هدیه می‌آورد. من می‌گفتم خفه، ما عمونوروز داریم! مادرم می‌گفت کجا ما عمو‌نوروز داریم مادرجان؟ اینها فروشگاه هاشان پر از بابانوئل است. می‌گفتم مادرجان، حقه بازی است! دروغی است! آدم‌های معمولی را به شکل بابانوئل درآوردهاند! دخترکم می‌گفت ولی شوکولاتهاشان راست راستکی است. مادر می‌گفت من این همه سال عمر کردم، تا بحال یک عمونوروز در ایران ندیدم.

نگاه گلایه‌آمیز به مادرم می‌کردم که مادر جان! مرا جلوی بچه‌ها کنف نکن. می‌گفتم بچه ها! نوروز که می‌شود ما توی ایران حاجی‌فیروز داریم که میآید می‌زند و می‌رقصد. بچه‌ها می‌پرسیدند کادو هم به بچه‌ها میدهد؟ مادرم میگفت: نه بابا، یک چیزی هم دستی می‌گیرد! بچه‌ها را از مادرم دور می‌کردم و می‌نشستم برایشان از پیدایش نوروز و جمشیدجم می‌گفتم ... خشایارشا را برایشان توضیح می‌دادم! بچه‌ها هیچ علاقه‌ای به آشنایی با نیاکان باستانی نشان نمی‌دادند.

یک روز که از افتخارات باستانی تعریف می‌کردم، پرسیدم بچه ها می‌دانید در ایران قدیم، هُوَخشَترَه کی بود؟ پسرکم گفت: آره. شَتَرَق می‌زده توی گوش آدم! خواهرش در جوابش گفت نه‌خیر. آدمهای آن موقع گوش نداشتند چونکه گوشهاشان را می‌بریدند! ...

بله، حکایت بردیای دروغین را هم برایشان گفته بودم تا از کریسمس و ژانویه و بابا‌نوئل و سانتا کلوز ... منصرف (و بلکه منحرف)‌شان کنم.

بعد از تعطیلات سال‌نو، بچه های ما، تنها- یا معدود – دانش‌آموزانی بودند که هیچ هدیه‌ای از خانواده نگرفته بودند تا برای همکلاسی‌ها و آموزگارانی که سراغ می‌گرفتند – رسم معلم هاشان است که انگار بپرسند – تعریف کنند. در عوض به آنها یاد داده بودیم که با افتخار بگویند، عید ما سه ماه دیگر، در اول بهار است، نه سر‌سیاه زمستان.

یک‌بار آموزگار از دخترم پرسیده بود در عید شما پدر و مادرتان چه کادویی می‌دهند؟ جواب داده بود: پارسال برایم جوراب خریدند، امسال می‌خواهند کفش بخرند. ...باری ...

بله، باری ... مدتی طول کشید تا فهمیدم شریک شدن در جشن مردم دیگر و شادی کردن همراه دیگران، هیچ اشکال قانونی و ناسیونالیستی و شووینیستی و حتی مذهبی! ندارد. بخصوص در عالم بی خط‌کشی بچه‌ها. تاره حسنش هم این است که آدم شادی می‌کند! مدت ها طول کشید تا به حقیقتی برسم که ندیدنش را به پناه بردن به افسانه، جبران کرده بودم. ... مدت ها طول کشید ... ، اوه، نه! حوصله‌ی آنجور نویسندگی ندارم! خودتان تا تهَ‌ش بخوانید.

یک سال، شب کریسمس، بچه‌ها را غافلگیر کردم. راستش از کاج‌هایی که با چراغهای کوچک و رنگارنگ پشت پنجره‌ی مردم میدیدم، خوشم آمده بود. یک مقدار حسرتی شده بودم. تازه می‌فهمیدم بچه‌ها چه می‌کشند. هرچه فکر کردم، دیدم هیچ خطری نیاکان باستانی و افتخارات ملی مرا تهدید نمیکند. دیدم یک کاج، کوچکتر از آن است که تاریخ و تمدن مرا زیر سوال ببرد. حتی فکر کردم آحاد نیاکان باستانی هم اگر الآن در لندن بودند، چه بسا کاجی روشن می‌کردند. نادرشاه، جواهراتی را که از هند آورده بود به آن می‌آویخت و عادلشاه بیضه‌ های بریده آغامحمدخان را.

در آن غروب سرد و تاریک و دلگیر لندن، یک کاج حسابی، ولخرجی کردم. النگ و دولنگ و زرق و برق و سیم و لامپ‌های مربوطه را هم خریدم و بردم خانه، ولی دیر کرده بودم. طبق معمول، دیر کرده بودم. یک چند سالی دیر کرده بودم. گفتم که، «مدتی» طول کشیده بود!

بچه‌ها (بچه‌های سابق) که از شهر دانشگاهی‌شان برگشته بودند، مرا که با آن وضع دیدند، کاج را رها کردند و خودم را چسبیدند و سرپا واداشتندم روی صندلی و آنوقت همهی آن زلم زیمبوهای تزیینی و چراغانی را به من آویزان کردند، سیم برق را دورم پیچیدند و حسابی که سیم‌پیچ و آذین‌بندی شدم، دوشاخه را زدند به پریز و دوربین عکس و فیلم آوردند. مادرشان، همزمان، لامپ سقف را خاموش کرد. مادرم می‌گفت اذیت نکنید بچه م را!

جسم و جانم انگار بین زمین و هوا معلق بود، معلق و نورانی. یک احساس کاج شدن عجیبی به من دست داده بود. ......

ازادي وديگرهيچ

حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

سند محرمانه گروگانگيري لندن


دبی – العربیه.نت براساس اسناد محرمانه بریتانیا که روز پنجشنبه 30-12-2010 در لندن فاش شد، مارگارت تاچر نخست وزیر اسبق این کشور، بطور محرمانه به آیه الله خمینی رهبر پیشین ایران پیشنهاد داد، پس از رهایی اعضای سفارت ایران در لندن که در سال 1980 میلادی توسط یک گروه عرب ایرانی به اشغال در آمده بود، ایران نیز افرادی را که به دنبال اشغال سفارت ایالات متحده آمریکا در تهران به گروگان گرفته شده بودند آزاد کند.

به گزارش خبرگزاری فرانسه در این اسناد رسمی فاش شده توسط بریتانیا نشان داده می شود که تاچر چگونه از حمله موفقیت آمیز به سفارت ایران در لندن در سال 1980 توسط نیروهای ویژه بریتانیایی به عنوان عاملی برای آزادی امریکایی هایی استفاده کرده بود که در داخل سفارت سابق امریکا در تهران گروگان گرفته شده بودند.

در سال 1980 یک گروه از عرب های ایرانی متشکل از 6 عضو، سفارت جمهوری اسلامی ایران در لندن را به اشغال خود درآورند و مدعی شدند این اقدام را در اعتراض به رویدادهای شهر عرب نشین خرمشهر در جنوب شرقی ایران و اعدام شماری از عرب های ایرانی انجام داده اند و خواستار آزادی زندانیان شدند . اما پس از گذشت 6 روز در پی حمله نیروهای ویژه بریتانیا 5 نفر از گروگانگیرها کشته شدند وتنها یک تن از آنها به اسم بداوی جان سالم به در برد که در دادگاهی در لندن به حبس ابد محکوم شد .

مارگرت تاچر در آن زمان با ارسال پیامی محرمانه به آیت الله خمینی پیشنهاد کرد به نشانه حسن نیت در مقابل رهایی گروگانهای سفارت ایران در لندن، 52 آمریکایی گروگان گرفته شده در ایران توسط دانشجویان پیرو خط امام را آزاد کند.

این امریکایی ها در سال 1979 پس از تصرف سفارت سابق امریکا در تهران به دست طرفداران آیت الله خمینی گروگان گرفته شدند و تلاش های ایالات متحده آمریکا از جمله فرستادن بالگردهای نظامی که در طبس سقوط کردند با شکست مواجه شد و 8 تن از نیروی نظامی این کشور کشته شدند .

بر اساس این گزارش "در حمله نیروهای ویژه بریتانیایی به سفارت ایران در لندن در پنجم ماه مه که منجر به کشته شدن پنج نفر از تروریست ها و دو گروگان ایرانی شد دیپلمات های انگلیسی فرصتی را برای کمک به دوستانشان در واشنگتن به دست آوردند."

برخی فعالان سیاسی عرب ایرانی بر این باورند که گروگانگیران پیش از حمله نیروهای ویژه بریتانیایی آمادگی خود را برای رهایی گروگان ها و تسلیم خود به مقامات بریتانیایی اعلام کرده بودند اما با این همه مورد حمله نیروهای ویژه این کشور قرار گرفتند .

تاچر در پیامی که به دقت تنظیم شده بود تاکید کرد وی قصد ندارد اوضاع در تهران و لندن را با یکدیگر مقایسه کند .

وی در این پیام اعلام کرد من با این حال از آیت الله خمینی می خواهم به نشانه حسن نیت درقبال مردان شجاعی که جانشان را برای آزادی گروگان های ایرانی به خطر انداختند دستور آزادی گروگان های امریکایی را صادر کند.

جان گرین سفیر وقت انگلیس که از تهران اخراج شده بود به ایران باز می گردد تا پیام تاچر را شخصا به ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور وقت ایران تحویل دهد.

گرین به بنی صدر می گوید این پیام باید کاملا محرمانه بماند زیرا لندن درمورد آن با امریکایی ها صحبت نکرده است، بنی صدر نیز پاسخ می دهد، این پیام را به دقت می خواند و آن را حفظ می کند.

به هر حال این تلاش نتیجه مطلوبی درپی نداشت و گروگان های امریکایی پس از گذشت 444 روز در ژانویه سال 1980 آزاد شدند.

 

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

فرا رسيدن سال 2011 گرامي باد

فرا رسيدن سال 2011 را به تمامي جهانيان تبريک ميگويم اميدوارم درسال جديد صلح ودوستي بر جهان حاکم باشه و همگان درکناريکديگر زندگي شادوسرشار از سلامتي داشته باشند به اميدروزهاي بهتر براي ما وهمه جهان

منع سنگسارتوسط مسيح درانجيل يوحنا

رفتار حضرت عیسی(ع) نیز در شمار مستندات مخالفان سنگسار قرار گرفته است، چنانکه در انجیل آمده است که گروهی از مردم فردی زنا کار را خدمت آن حضرت آورده و خواهان سنگسار او شدند. حضرت عیسی(ع) در پاسخ ایشان گفت: آنان که بی گناهند و تا کنون از ایشان گناهی سرنزده، می توانند او را سنگسار کنند. مردم وقتی سخن حضرت عیسی(ع) را شنیدند از سنگسار زناکار گذشتند و حضرت عیسی(ع) نیز فرمود: من او را می‌بخشمانجیل یوحنا، باب هشتم، /۴-۱۲

خدايي که من ميشناختم

امروز مطلب زيبايي را در وبسايت روزنامه نگار ازاد به قلم اقاي عبادي خوندم که ناخ
وداگاه منو غرق روياهاي دوران کودکيم کرد چقدر اين افکار به افکاردوران کودکد من شباهت داره با اجازه اقاي عبادي اين مطلب رو اينجا ميگذارم تاشما هم ازخوندنش لذت ببريد
یکی از اولین سئوالهایی که در دوران کودکی ام ذهنم را درگیر خودش کرده بود این بود که خدا چه شکلی است؟ مادرم هر وقت از دست کسی به شدت عصبانی می شد رو به آسمان می کرد و به زبان لری می گفت : ای خدایی که چشمهایت سبز است ، برو بالاتر! . صحبت از حدود سی و چهار – پنج سال پیش می کنم که من چهار پنج ساله بودم . من از طریق این جمله ای که مادرم می گفت متوجه شده بودم که خدا در آسمان زندگی می کند و چشمهایی سبز دارد اما اطلاعات بیشتری از او نداشتم . در آن زمان دوست ، همبازی و مشاورم ممد  پسر کربلایی سلمان بود که همسایهء روبرویی ما محسوب میشدند .  ممد نظرش این بود که اگر نه عدد بشکهء فلزی  دویست لیتری نفتی ( که در منازل شهرهای نفت خیز خوزستان فراوان یافت میشدند و به آنها درام نفتی می گفتند) را روی هم بگذاریم و از آنها بالا برویم به خدا می رسیم . من عاشق رسیدن به خدا بودم اما در آن زمان فراهم کردن نه درام نفتی و روی هم گذاشتن آنها و بعد هم بالا رفتن از آن ارتفاع هولناک ( که با محاسبات امروز بیش از ده متر می شود ) طرح قابل اجرایی نبود . حدود سالهای ۱۳۵۵ یا ۱۳۵۶ بود که یک نفر لوله کش برای تعمیر و تعویض لوله ها  و شیرهای آب به منزلمان آمد . چشمانش سبز بود و من تصور کردم این شخص خداست .
اطلاعات من از خدا روز بروز بیشتر میشد و این یافته های فکری را به ممد هم منتقل می کردم . ما مطمئن شده بودیم که خدای چشم سبز ما مرد ریزنقشی هست با موهایی فرفری که لوله می کشد و شیر آب را عوض می کند و علاقهء زیادی هم به چایی و سیگار دارد . یکروز ممد به دیدنم آمد و گفت که متوجه شده است آن آقای لوله کش علیرغم اینکه چشمهایش سبز است و مشخصاتش با خدا تطبیق می کند اما دو کوچه پایین تر می نشیند و زنش با مادر ممد سلام و علیک دارد و خدا نیست . من تلاش جدیدی را برای پیدا کردن و شناخت خدا شروع کردم و موضوع را به مادرم گفتم . مادرم گفت خدا نور است ، نوری که در پارچه ای سبز پیچیده شده . این تنها اطلاعات موثقی بود که در آن زمان از خدا داشتم . یک روز که مادرم برای خرید سبزی خوردن به بازار میوه فروشها می رفت من را هم با خودش برد تا با بیست و پنج ریالی که نقدا” به من داده بود برای خودم هر چه دوست دارم بخرم . بازار شلوغ نبود ولی من احتیاطا” و جهت اینکه گم نشوم چادر مادرم را محکم گرفته بودم . ناگهان چشمم به دستفروشی افتاد که بین سایر میوه فروشها و سبزی فروشهای دستفروش بساط کوچکی  پهن کرده بود و اسباب بازی هایی  دست ساز را می فروخت . از جملهء آنها وسیله ای بود که از یک تکه چوب و قطعه ای پارچهء سبز رنگ ساخته شده بود و وقتی تکانش می داد تق و تق می کرد . فورا” متوجه شدم آنچه را که آن زن عرب دستفروش می فروخت خدا هست. من با خوشحالی دو ریال دادم و خدا را خریدم . لحظهء هیجان انگیزی بود . پارچه ای سبز رنگ که زیر نور آفتاب می درخشید و شکوه خاصی به خدا می داد . البته مادرم معتقد بود چیزی که خریده ام وسیله ای است که برای بچه های شیرخواره تکانش می دهند تا با آن بازی کند و سرش گرم شود و در واقع یک جغجغه است . او تعجب می کرد که چرا من آنقدر به آن جغجغه علاقه دارم . در شگفت بودم از مادرم که نشانی های خدا را خودش به من داده بود اما خدا را می دید و نمی شناخت . من خدا را نشان ممد دادم و او هم تایید کرد که آنچه خریده ام خدا هست . یکی از سرگرمی های من و ممد در عصرهای خنک تابستان خوزستان تکان دادن خدا و شنیدن صدای تق و تقش بود
 مدتی بعد یک زن گدای دوره گرد در محلهء ما پیدایش شد که هفته ای یکی دو بار می آمد و درها ی منازل را می زد و به زبان لری می گفت بخاطر خدا کمک کنید . همان روز اول بچه های محل صدایش کردند خدا . کشف عجیبی بود . همهء تصورات قبلی من دربارهء خدا اشتباه از آب درآمده بود . خدا یک زن مسن لر بود که گدایی می کرد . خدا علاوه بر پول نقد ، کمکهای غذایی را هم طلب می کرد . ما هر بار به خدا چایی خشک ، شکر و گاهی پول می دادیم . وقتی مادرم مشغول به انجام کاری بود و خدا به در خانهء ما می آمد ،  از من میخواست که مقداری شکر یا چایی خشک را به خدا بدهم . من همیشه بسیار بیشتر از آنچه که مادرم میگفت به خدا کمک می کردم . نگاه کردن به چهرهء مهربان خدا برای من  لحظهء شگفت انگیزی بود
مدتی گذشت و خدا دیگر به کوچهء ما نیامد . او اهل روستایی لر نشین بود و شایع شد که شاید مرده باشد . من یک روز از سر ناراحتی و دلتنگی ، از مادرم سراغ خدا را گرفتم و پرسیدم اگر خدا بمیرد دنیا چه میشود؟ مادرم گفت آن گدا خدا نبود . مادرم گفت خدا در آسمان هفتم زندگی می کند و کسی او را ندیده است و فقط یکبار به اصرار مرد فقیری که مصرانه از او خواست به منزلش بیاید و شام مهمانش باشد ، ظاهر شد . مادرم گفت وقتی که آن مرد فقیر و زن و فرزندش کنار سفرهء شام منتظر  خدا بودند ، ناگهان صاعقه ای بر سفره نازل شد و همهء کاسه ها و ظرفها و بشقابها و غذاها پرت شدند و شکستند و از آن به بعد همه فهمیدند که خدا نمی تواند و یا نمی خواهد که در بین جمعیت و منازل این و آن ظاهر بشود . از آن  زمان به بعد من از جستجو کردن و یافتن و دیدن خدا نا امید شدم اما در شبهای زمستان که در آسمان صاعقه میزد ، بیاد خدا می افتادم . گاهی هم  به آسمان صاف و آبی خوزستان خیره میشدم ( که مادرم میگفت آسمان اول است و شش آسمان بالاتر از آن خانهء خداست) و با خودم می گفتم آیا میشود یک روز من هم مثل کبوترهای برادرم پرواز کنم و تا آسمان هفتم بالا بروم و خدا را ببینم؟  این آخرین شناختی بود که  من در سالهای کودکی ام و پیش از انقلاب از خدا داشتم